تبليغاتX
ஜღقصه های دل پر غصهღஜ

ஜღقصه های دل پر غصهღஜ

دل من تنهاییشو عمریه باور کرده،لحظه های عمرشو با غصه ها سر کرده

 
♥همش بهوونست...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 22:20 روز جمعه 4 دی1388
 
صدای دسته ی عزاداری داره از کوچه میاد و امسال هم مهدی و علی دارن به جات سنچ میزنن داداشی...

قبل از حرکت از تو یادی کردن و واست صلوات فرستادن...اسمت که اومد دلم لرزید...

خواستم گریه کنم اما نشد...نمیدونم چرا گریم نمیگیره!!!

واسه دو ثانیه رفتم تو کوچه...فقط  یه صحنه رو دیدم...

یه گوسفند سر بریده داشت جوون میداد...زودی برگشتم تو خونه...

یعنی این من بودم که طاقت جوون دادن یه گوسفند رو نداشتم؟!

آره انگاری خودم بودم...آها تازه یادم اومد از وقتیکه دونه دونه عزیزام تنهام گذاشتن اینجوری شدم رضا...

اولیشم تو و آخریش . . .

بابا داره نــــی میزنه تو دسته،مثل سالهای پیش...

همه دارن با صدای نوحه خون و نی بابا زار میزنن،صداشون میاد حتی از پشت دیوار!

موندم که  چرا من گریم نمیگیره!!!

حتی عزاداریم نرفتم...سرماخوردگیمو بهوونه کردم...

نمیدونم چرا!!!!

این روزا بازی با دینا رو بهوونه میکنم و الکی دست میزنم و میخندم اونم دقیقا تو این شبا!!!

نمیدونم چرا!!!!

فکر کنم دیووونه شدم خودم حالیم نیست!

یه علامت سوال خیلی گنده تو ذهنم نقش بسته...خودمم نمیدونم چرا!!!!!

میخوام بنویسم اما نمیدونم چرا!!!!

به خدا دلم خونه...نای فریاد زدنو هم ندارم...دلم واست میلرزه...کاش بودی پیشم...کاش...

نکنه همش بهووونست، بازم حالیم نیست؟!

رضا دوباره نمیدونم "چـــــــــــــــــــــــــرا"  تو میدونی چرا داداشی؟

تو هم میگی همش بهوووونست؟!


 
 
♥به تو مدیونم...(رضا صادقی)
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 20:9 روز جمعه 4 دی1388
 

واسه این که از تو دورم ، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم ، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی ، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم ، لحظه هامو بد می بازم ، به تو مدیونم

واسه ی چشای خیسم ، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم ، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم ، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم ، غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم ، منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم ، شکستی حرمت شب و من و ماه
به تو مدیونم ، کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

به تو مدیونم و دینمو ادا می کنم ، حتماً
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالتِ محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم


به تو مدیونم ، به تو مدیونم
به تو مدیونم ، به تو مدیونم

                               ********************

پ.ن۱:رضا صادقی دوست داشت که دینشو ادا کنه،اما من نمیتونم! ترجیح میدم تا ابد مقروضت بمونم...

پ.ن۲:تاسوعا و عاشورا تسلیت...التماس دعا.


 
 
♥یکی بود یکی نبود...(رضا صادقی)
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 19:49 روز جمعه 4 دی1388
 

رفتی و از خاطرت رفت که چه خاطراتی داشتیم
واسه فرداهای با هم ، چه قرارها که نذاشتیم
رفتی و رفت از خیالت که خیالت زندگیم بود
اگه اشتباهی کردم به خدا از سادگیم بود

چه تو قصه ، چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود
این جدایی های مبهم ، کار دنیای حسوده
آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ خونه
شده این پایان کهنه ، واسه دنیا یه بهونه

دلک مونده و روندم ، شده بازیچه ی هر دست
دیگه باورش نمی شه که هنوزم هست و زنده است
تو نموندی ، مونده یادت که برام موند یادگاری
دارم از نفس می افتم ، از دلم خبر نداری

چه تو قصه ، چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود
این جدایی های مبهم ، کار دنیای حسوده
آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ خونه
شده این پایان کهنه ، واسه دنیا یه بهونه


 
 
♥روزی به تو خواهم رسید...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 18:45 روز چهارشنبه 2 دی1388
 

روزی به تو خواهم رسید...

آن روز دور نیست،بویش را باد با خود آورد...

در همان روز وداع...من یقین دارم که روزی به تو خواهم رسید...

دلم تنگ است برای آن احساسی که همیشه پاک بود و پاک ماند و ابدی میشود پاک بودنش!

                                                       ****

                                       من به روز وصال ایمان دارم 

                                      و به روزی که تو را خواهم دید

                                       بیراهه نرو ای عشق نجیب

                                        راهِ تو راهی دگـــــــــر است

                  راهی از جنس صعود،پشت درهای هبوت،از ازل تا به ابــــــد

                         معبری میبایدش از جنس غم تا به فراسوی افق

                                    تا به جائیکه خـــــــــــــدا میداند

                            به گمانم انتظار نامیدنش و تو را ای عشق من

                                       تا به ابـــــــد منتظر نامیدنت

                             آه ه ه...سوگند...به همان روز نخستین سوگند

                            نـــــرود یاد تو هرگز برون از یاد دل پرخون من

                           *********************

پ.ن۱:فرا رسیدن ماه محرم تسلــیت...

پ.ن۲:پاییز رفت با همه ی بدیهاش و یه کوچولو خوبیاش،ایشالله زمستون مثله پاییز فصل درد نباشه...

پ.ن۳:نوشته های من نه شعرن،نه داستانن،نه متن ادبین و نه هیچ چیز دیگه ای...

نوشته هام فقط دل نوشته ان...دل نوشته های یه دل پرغصه ... همین و بس...

پ.ن۴:چه سخته به یکی که قلبش پر از درده بگی درکش میکنی و میفهمیش امّا جز درک کردنش کار دیگه ای از دستت بر نیاد ...

پ.ن۵:این دلنوشته رو تقدیم میکنم به همه ی عاشقای منتظر...


 
 
♥ســـاتــــیا یک سال دیگه بزرگتر شد...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 15:16 روز پنجشنبه 26 آذر1388
 

امروز ۲۶ آذر ماهه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشته و من گویی دوباره متولد شدم...

 برای  بار بیست و یکم...

احساس خیلی زیباییست خیلی خیلی حس زیباییست...من دوباره متولد شدم...

و این بار در ۲۱ سالگی...

بدرووووووووووووووووووود سالهای تلخ و شیرین گذشته و سلام سالهای محو آینده...

                            *********************

پ.ن۱:سعدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا،حــــــــــــــــافـــــــظا!!!!یکی منو بگیره زیادی جو گـــــیر شدم...

یه سال بزرگتر شدم اما هنوز آدم نشدم...

پ.ن۲:اون عسکه کوچکـــــــــــــــــــووولووویهای خودمه هـــــــــــــــــااخـــــــــــمو داری؟جیگری بودما واسه خودم...

پ.ن۳:پیام آموزنده و تبلیغاتی این آپ:خودشیفتگان به بهشت میروند...هر چه سریعتر خودشیفته شوید


 
 
♥واژه های خیس...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 17:14 روز چهارشنبه 25 آذر1388
 

سالها در پس نوشته هایت میزیستی...

در عمق تک تک واژه های قصه هایت،شعرهایت،دلتنگی هایت،تنهائیهایت...

درکت نکردند!!!

حرفها داشتی...کسی صدایت را نشنید،پای صحبت هایت ننشست...حتی او!

کسی تو را باور نکرد،عشقت را باور نکرد،وجودت را باور نکرد...حتی او!

واژه هایت خیس بود...همیشه...کسی آنها را ندید...حتی او!

چه عاشقانه از ژرفای واژه واژه ی شعرهایت صدایش زدی...

چه صمیمانه او را به پیش خود خواندی...

چه گرم آغوشت را به رویش گشادی...

امّا او در عوض چه غریبانه نادیده ات گرفت...چشمانش را به رویت بست و تـــــــــــــــــــــــو

 به سان یک رویای خیس  با واژه هایت ادغام شدی...پس از تو واژه هایت خیس شد...

در پس واژه های نمناک شعرهایت خاموش شدی...آرام گرفتی...

و حـــــــــال دیگر تو نیستی...

                           **********************

پ.ن۱:همیشه بدم میومد روز تولدمو به کسی یادآوری کنم الانم بدم میاد که بگم فردا ۲۶ آذر ماه تولدمه امّا گفتم

درسته از پاییز متنفرم امّا عاشق آذرم مخصوصاً روز تولـــــــــــــدم!!!(و این یعنی نهایت خودشیفتگی)


واژه های خیس رو ساتیا جون به عنوان کادوی تولد تقدیم میکنه به فاطمه خانم

فاطمه خانم تولدت مبارک...

پ.ن۲:حال میکنید خدایی؟!خودم خودمو تحویل میگیرم در حد تیم ملی(هــــــــویج...نخند،اِهه)

پ.ن۳:نیست که ما گداییم و شیپیش ته جیبمون معلق میزنه اینه که بقیه ی کیکی رو که روز تولد بلاگم خوردیم رو

 نوش جان میکنیم...

پ.ن۴:بیست و هفتم آذر اول محرمه... عینهو عقده ایا خودمو خالی کردم !!!

پ.ن۵:یه نیمچه لُــــــــــــــــــــــپ داشتیم به لطف دوستان دیگه اونم نداریم

پ.ن۶:امسال بدترین روز تولد رو دارم چون اونایی رو که یه روزی همه کسم بودنو ندارم به اضافه ی چند تا دوست گل که

 شاید واسه همیشه رفتن...احسان گل و سپیده جون...موفق باشید هر جای دنیا که هستید...

علی یارتون...

پ.ن۷:

 وقتی ساتیا کوچک بود -------> ++

وقتی ساتیا به مدرسه میرفت-------->  +

ساتیا در ۲۱ سالگی -----> + +


 
 
♥مــــــــــرگ عشق!!!
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 16:25 روز چهارشنبه 25 آذر1388
 

هر روز می نویسم...می نویسم تا ته مانده ی جوهری که از عشقت در دلم مانده از قلمم جاری شود...

عشقت از چشمم افتاد...

از قلمم می ریزد...

شاید که یک روز هم از قلبم بیفتد...شاید...

انگار در تمام این مدت که عاشقت بودم در رویایی پوچ و شیرین سیر می کردم...

رویایی که با وجودت تبدیل به کابوس شد!!!

کاش تنها رویای داشتن تو را داشتم نه خودت را!!!

عشق مقدس است...

امّا بعد از رفتن تو تقدّس عشق برایم زیرعلامت سوال سنگینی خم شد!!!

با این حال،اعتقادم را قوی میکنم،در دلم فریاد میزنم که

عشق هرگز نمی میرد...

درسته که دیگر عشق پنهونی برایم وجود ندارد امّا عشق هرگز نمی میرد...

درسته دیگر تو را ندارم حتی در رویا ولی عشقم هرگز نمی میرد...

هنوز هم ادعا میکنم که یک عاشقم!!!

یک عاشق هرگز نمی میرد!!! 


 
 
♥خداحافظ عشق پنهونی من...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 15:56 روز چهارشنبه 25 آذر1388
 
 

سعی کردم دقیقاً احساسمو روی ورق بنویسم امّا نشد...

احساساتم با من قهرند،میگن رو دست خوردن از قلبم!!!

همیشه فکر میکردم اگه یه روز عشق پنهونم تنهام بزاره زندگیم بی معنا میشه...

امّا حالا تنهام گذاشته و زندگی هم بی معنا نیست...

همه چی تقریباً مثله قبله البته به جز احساسم و عقلم و قلبم!

احساسم یه کم سخت تر شده،عقلم هم به اندازه ی یک شکست تجربه کسب کرده...

فقط بیچاره قلبم که جای خالی عشقش هنوز روشه(قلب شکسته دیگه واسه صاحبش قلب نمیشه!!!)

هنوزم دوسش دارم امّا دیگه نه به عنوان یه عشق پنهون،حالا بیشتر واسم شده یه غم تا عشق...

یه غم پنهون!!!

کاش میزاشتم واسه ی همیشه برام یه خاطره ی شیرین بمونی...

کاش هیچوقت آرزو نمی کردم رویاهام تبدیل به واقعیت شه!

زندگی به کامت هر جای دنیا که هستی غم پنهونی من!

ولی ای کاش فقط یه ثانیه،فقط یه ثانیه معنی عشقمو می فهمیدی و احساسمو درک میکردی...

بی خیال،گذشته ها گذشته با همه ی خوبی ها و بدی هاش...

بــــــــــــــــــــــــــــــــرو خدا پشت و پناهت...

تا حالا برای دلم و برای او می نوشتم امّا از این به بعد فقط برای دل تنها و غمگین خودم می نویسم

نه دیگه برای او فقط برای دلم...

از عشق پنهون مینویسم امّا نه از او فقط از عشق پنهون دل تنها و غمگین خودم...

                           ***********************

پ.ن:میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند...


 
 
♥قصه های دل پر غصه 1 ساله شد...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 14:54 روز دوشنبه 16 آذر1388
 

سلام

چقدر واسه رسیدن این روز لحظه شماری میکردم...آخه پس فردا یعنی ۱۸ آذر تولد یک سالگی بلاگمه...

کلی برنامه داشتم اما این روزا هر ثانیه ش واسم جهنمه،دل و دماغی نمونده واسه شادی و خنده...

بلاگ عزیزم مثله اینکه تو هم مثل خودم خدای شانسی!!!

عیبی نداره تولدتو غریبانه جشن میگیریم...

من و خودت دو تایی...

دوست دارم بلاگ عزیزم...تولدت مبارک...

(اِفـــــــــــــــــــــا!!!دوستان سوپِ ریزمون کردن...دیدی بلاگ عزیزم،تنها نیستیم!

همگی بیایید در آغوشم ،علی اینقدر کیک میخوری به بقیه نمیرسه هاااا،

احسان علی رو اونجوری نگاه نکن کیک تو رو گذاشتم کنار،آبجی سمیه جونم با پاپیون چه خوشگل شدی،

فدای نسیم دوست جون که خودشو واسم کادو کرده،سها هی میگم یه خورده غذا بخور تو کتت نمیره

اینقدر سبکی از رو هوا باید جمعت کرد،نیلوفر متروکم لبخندت منو کشته دستت خسته نشد اینقدر تکونش دادی؟!

سیاوش دندونات منو کشته باگزی جووون...عجب عکس یادگاری باحالی شداااااااا)

 اولین نوشته ی بلاگم یه دلتنگی بود واسه داداشیم و آخرین نوشتمم(البته فعلا) یه دلتنگی دیگست واسه داداشیم...

یه معذرت خواهی بهت بدهکارم وبلاگم،چون تو این یه سال با غصه های بیش از اندازم خیلی اذیتت کردم

حلالم کن...دوستای همراهم شما هم حلالم کنید...

تو این یک سال دوستای بسیاری به بلاگم اومدن و رفتن...بعضیها نخونده رفتن،بعضیها خوندن و گرفتن و رفتن!

بعضی ها هم با من و قصه های دل پر غصم همراه شدن و تنهام نزاشتن...

آبجی سمیه گلم،علی گلی مهربوونم،احسان عزیز،نیلوفر متروکم،داداش سیاوش،داش ابی،نسیم،

رویا،حسین خشگله،مرتضی،کسری،سپیده،آرمین،سهاکوچلووو،فائزه،یلدا،گلی،پویا،وحید،نیما،نوید،

الهام،الهه،حمید،سینا،دنیا و خیلی دوستای دیگه که من الان اسمشون در خاطرم نیست همگی

 تو این یه سال همراهم بودن و تو بدترین شرایط روحیم منو با غصه هام تنها نزاشتن...

و  یه تشکر ویژه از خواهرم لیلا،دختر داییم مهسا(مایا)،رویا(رفیق فابریکم) و چند تا از دوستای صمیمی و

 همکلاسیای عزیزم که همیشه با نظراشون و پشتیبانیشون بهم دلگرمی  می دادن و همیشه کنارم بودن.

بغل بغل محبت، فدای دلهای مهربووون و بی ریاتون...

آرزو میکنم به همه ی آرزوهای خوشگلتون برسید...

و در آخر عشق پنهونم،یه دنیا عشق واست آرزو میکنم چون تو بودی که معنی عشقو بهم فهموندی...

هرچند عمر این عشق کوتاه بود و سرانجامی نداشت اما پاک بود و پاک خواهد ماند...

"دوست داشتم و هنوزم دارم،هر جا هستی بهترینها رو برات از خدا خواهانم"

مواظب دلهای پاک و احساسات لطیفتون باشید...

یا علی 


 
 
♥دلــــم تـنـــگـه...
نویسنده : ساتیــــــا - ساعت 17:45 روز پنجشنبه 12 آذر1388
 
 

دلم تنگه در این روزای تکراری

دلم سنگه در این دوران نامردی

دلم سیره ازین شبهای بی تابی

دلم خونه،از این که نیستی پیشم

شبم ســـــــــــرده،نبود تـــــو بـــرام درده،پر از اشــکــــه،پر از شــــکّـــه!!!

نبودت را به بودت هدیه کردم

به تـــــــــو در عمق شعرم تکیه کردم

سکوت شعرو من بی تـــــــو شکستم

نبودی و ببینی که چه ساکت من نشستم

نبودی تا ببینی غصه ام را

نبودی تا که باشی مرهم من

نبــــــــودی و نبــــــــودی ونبــــــــودی

نخواهم بود و بودم،در خودم ساده شکستم...

                                *********************

پ.ن۱:رضـــای مهربوونم امروز چه غریبانه دلتنگتم...دلتنگتم داداشی...دلتنگتم...

یه موقع فکر نکنی آبجی کوچولوت فراموشت کرده...دوست دارم داداشم...به امید روز وصال...

پ.ن۲:Dare To Dream,Dare To Fly,Dare To Be The Ever Chosen One To Touch To Sky

شهامت رویا را داشته باش،و شهامت پرواز را،و شهامت اینرا که تو برای ابد تنها کسی باشی که

دستی به آسمان کشید!!!